فريد الدين العطار النيسابوري
12
تذكره الأولياء ( فارسى )
سرى . نقل است كه گفت : « يك روز دلم گم شده بود . گفتم : الهى ! دل من بازده . ندايى شنيدم كه : يا جنيد ! ما دل بدان ربودهايم كه با ما بمانى . تو باز مىخواهى تا با غير ما بمانى ؟ » . نقل است كه چون حسين بن منصور - رحمه اللّه - در غلبهء حالات از عمرو بن عثمان مكّى تبرّا كرد و پيش جنيد آمد ، جنيد گفت : « به چه آمدهاى ؟ چنان نبايد كه با سهل تسترى و عمرو عثمان كردى » . حسين گفت : « صحو و سكر دو صفتاند بنده را ، و پيوسته بنده از خداوند خود [ محجوب تا ] اوصاف وى فانى شود » . جنيد گفت : « اى ابن منصور ! خطا كردى . در صحو و سكر از آن خلاف نيست ، كه صحو ، عبارت است از صحّت حال با حق ، و اين در تحت صفت و اكتساب خلق نيايد ، و من اى پسر منصور ! در كلام تو فضول بسيار مىبينم و عبارات بىمعنى » . نقل است كه جنيد گفت : جوانى را ديدم [ در باديه ] زير درخت مغيلانى . گفتم : « چه نشانده است تو را ؟ » . گفت : « حالى داشتم . اينجا گم شد . ملازمت كردهام تا بازيابم » . جنيد گفت : به حج رفتم . چون بازگشتم ، هم چنان نشسته بود . گفتم : « سبب ملازمت چيست ؟ » . گفت : « آنچه مىجستم ، اينجا يافتم . لاجرم اينجا ملازمت مىنمايم » . جنيد گفت : « ندانم كه كدام شريفتر از اين دو حال : ملازمت در طلب يا ملازمت دريافت حال ؟ » . نقل است كه شبلى گفت : « اگر حق - تعالى - در قيامت مرا مخيّر كند ميان بهشت و دوزخ ، من دوزخ اختيار كنم . از آن كه بهشت مراد من است و دوزخ مراد دوست . هر كه اختيار خود بر اختيار دوست نگزيند ، نشان محبّت باشد » . جنيد را از اين سخن خبر دادند . گفت : « شبلى كودكى مىكند ، كه اگر مرا مخيّر كنند ، من اختيار نكنم . گويم : بنده را به اختيار چه كار ؟ هرجا كه فرستى بروم و هرجا كه بدارى بباشم . مرا اختيار آن باشد كه تو خواهى » . نقل است كه يك روز كسى پيش جنيد آمد و گفت : « ساعتى حاضر باش تا سخنى گويم » . جنيد گفت : « اى عزيز ! تو از من چيزى مىطلبى كه مدّتى است تا من مىطلبم ، و مىخواهم كه يك نفس با حق - تعالى - حاضر شوم ، نيافتم . اين ساعت به تو حاضر چون توانم شد ؟ » . نقل است كه رويم گفت : در باديه رفتم .